با توبودن ، با تو ماندن و از تو لبریز شدن ...
دیگه چیزی نمونده نازنین ، ... آخرین لحظه ها رو به خاطر بسپار.
لحظه ریختن آخرین شبنم اشک رو ، روی گونه های خیسم ، توی ذهنت حک کن.
لحظه پرپر شدن گلبرگهای دلم رو شب و روز به خاطر بیار.
به گلهای قرمز فراموشی که بعد من توی باغچه چشمهات جوونه می زنن ، آب بده.
هرگز کوک نگاه نگرانم رو که به قلب نازنینت دوختم ، باز نکن.
آخه من دارم آخرین طنابهای پیله تنهاییم رو به دور خودم می پیچم...
شاید حسادت نمی ذاره جمله واضحی رو بگم ، ...
شاید هم غرورم اجازه نمی ده ، ...
ولی من فقط واسه تو دارم توی این پیله میرم...
آخه نمی خوام چشمام لحظه مرگ قلبم رو ببینن.
آخه نمی خوام چشمام ببینن که تو کسی غیر از من ...
بگذریم...
واسه این میرم که زندگی رو اونجوری که دوست داری ، ادامه بدی...
همیشه فکر می کردم ، تو همیشه برای من باقی می مونی.
همیشه تو قلبت می مونم ، گوشه دنج خون آلودی که ازش فقط محبت و صفا می باره.
تو که میدونی ، من طاقت هم اتاقی رو ندارم... طاقت یه شریک.
پس می رم تا تو راحت تر باشی...
از رفتنم ناراحت نشو . آخه می گن عاشق ها هیچ وقت از هم جدا نمی شن.
جدایی اونا فقط می تونه ظاهری باشه ولی روح اونها همیشه با هم هست.
دیگه فقط هاله ای از صورتت رو می بینم .
چشمهای معصومت رو هرگز فراموش نمی کنم.
تو هم قول بده ، هیچ وقت از روحم جدا نشی. تو که می دونی ، من طاقت دوری ات رو ندارم.
دیگه حتی هاله صورتت رو نمی بینم ، ...
.... حالا مدتهاست که از اون زمان می گذره ...
تو این مدت هر لحظه سوزن خاطراتت رو به بدنم می زدم ،تا نکنه که گرمای هوای داخل پیله باعث شه تا از یادآوری چشمهای معصومت غفلت کنم.
اگه دلت خواست... منو از یاد نبر ... حداقل خاطره منو توی قلبت نگه دار ، قول می دم جای زیادی اشغال نکنه.