تبليغاتX
معصوم عشق..

معصوم عشق..

*در سقوط افراد در چاه عشق، قانون جاذبه تقصیری ندارد.

امید محال..

روز ها و شبها می گذره و من بی هدف ثانیه ها رو دنبال می کنم.
گاهی توی زمان به دنبالت می گردم ، گاهی ثانیه های بی تو بدون رو محاسبه می کنم و گاهی توی این ثانیه ها به دنبال لحظه های از دست رفته ام می گردم.
کاش تو  یه عروسک بودی ، بغلت می گرفتم و هر جا که دلم می خواست با خودم می بردمت.هر چی که می خواستم می بوسیدمت و تمام لحظه هام رو به پات می ریختم.
غصه نخور امیدم....نباید پایبندت کنم ، باید رها باشی ، باید آزاد باشی و خودت تصمیم بگیری که روی کدوم شاخه آشیونه ات رو بسازی.
فدای سرت ، دل سرگردون منم خلاصه یه راهی رو طی می کنه... مهم نیست که چی سرش بیاد ، مهم اینه که تو خونه ات رو یه جای امن بسازی.
و من برای دنیای کوچیکت دعا می کنم... تو هم برای ثانیه های آشفته ام دعا کن...
به امید روزی که امید محالم ، امید لحظه های شادی باشه...
+ نوشته شده در  89/12/03ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میکسا  | 

با توبودن

با توبودن ، با تو ماندن و از تو لبریز شدن ...

دیگه چیزی نمونده نازنین ، ... آخرین لحظه ها رو به خاطر بسپار.

لحظه ریختن آخرین شبنم اشک رو ، روی گونه های خیسم ، توی ذهنت حک کن.

لحظه پرپر شدن گلبرگهای دلم رو شب و روز به خاطر بیار.

به گلهای قرمز فراموشی که بعد من توی باغچه چشمهات جوونه می زنن ، آب بده.

هرگز کوک نگاه نگرانم رو که به قلب نازنینت دوختم ، باز نکن.

آخه من دارم آخرین طنابهای پیله تنهاییم رو به دور خودم می پیچم...

شاید حسادت نمی ذاره جمله واضحی رو بگم ، ...

شاید هم غرورم اجازه نمی ده ، ...

ولی من فقط واسه تو دارم توی این پیله میرم...

آخه نمی خوام چشمام لحظه مرگ قلبم رو ببینن.

آخه نمی خوام چشمام ببینن که تو کسی غیر از من ...

بگذریم...

واسه این میرم که زندگی رو اونجوری که دوست داری ، ادامه بدی...

همیشه فکر می کردم ، تو همیشه برای من باقی می مونی.

همیشه تو قلبت می مونم ، گوشه دنج خون آلودی که ازش فقط محبت و صفا می باره.

تو که میدونی ، من طاقت هم اتاقی رو ندارم... طاقت یه شریک.

پس می رم تا تو راحت تر باشی...

از رفتنم ناراحت نشو . آخه می گن عاشق ها هیچ وقت از هم جدا نمی شن.

جدایی اونا فقط می تونه ظاهری باشه ولی روح اونها همیشه با هم هست.

دیگه فقط هاله ای از صورتت رو می بینم .

چشمهای معصومت رو هرگز فراموش نمی کنم.

تو هم قول بده ، هیچ وقت از روحم جدا نشی. تو که می دونی ، من طاقت دوری ات رو ندارم.

دیگه حتی هاله صورتت رو نمی بینم ، ...

.... حالا مدتهاست که از اون زمان می گذره ...

تو این مدت هر لحظه سوزن خاطراتت رو به بدنم می زدم ،تا نکنه که گرمای هوای داخل پیله باعث شه تا از یادآوری چشمهای معصومت غفلت کنم.

اگه دلت خواست... منو از یاد نبر ... حداقل خاطره منو توی قلبت نگه دار ، قول می دم جای زیادی اشغال نکنه.

+ نوشته شده در  89/12/03ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میکسا  | 

بمان با من

بمان با من...

بمان که بودنت معنی زنده بودن است!

بمان که طرز نگاه مبهمت مرا به آسمان ها می برد!

بمان که بی تو این قلب رو به خموشی می رود!

بمان که بی تو من با هر برگ پاییزی می افتم!

بمان که بی تو من صدایی خسته در بادم!

بمان که بی تو در آسمان زندگیم مهر و ماه نیست!

بمان که بی تو من غریب ترین واژه ام!

بمان که بی تو این فاصله ها آتش به جانم میزند...

+ نوشته شده در  89/12/02ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میکسا  | 

خداوندا

خداوندا
خدایا کفر نمی‌گویم، پریشانم، چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی، لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی، ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته، تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی، زمین و آسمان را کفر می‌گویی، نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان، تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر، عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی، نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌، ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است ...

+ نوشته شده در  89/12/02ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میکسا  | 

من تشنه ی غرق شدن بودم....... تشنه ی عدم........حتی اگر روح م مدام نهیب می زد :
تو از جنس تازه ی زندگی هستی.........
اما چیزی در من فروریخته بود .........

چیزی شبیه منطق ... شبیه دلیل ... شبیه اثبات!
كه ديگر به اين سادگي ها دست بردار نبود...
من روزها بود که جاودانگی را از یاد برده بودم............و چشمان سیاه ات ، پرغرور ...یک غرق شده ی ... می طلبید...
و طلبیدن تو همانا و غرق شدن بی درنگ من همانا.............اما من در عمق سیاهی چشمان ات ،
... امید یافتم!...............
ساحل از نو پیدا شدن
صبح آغاز بیداری...زنجیر شدم تا پرواز بیاموزم...............
بازي هاي زندگي با من و جنگيدن من با زندگي
رهياب
+ نوشته شده در  89/12/02ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میکسا  | 

فراموشی عشق ؟

 این بار اومدم از شما خواهش کنم برای فراموش کردن یه مساله برام دعا کنید

       

بی تو هر شب غم تو به خلوت خودم میبردم خبری از تو نبود و لحظه ها رو می شمردم وقتی شب سحر میشد به بیقراری خودمو به دست گریه می سپردم گله و شکایتی از تو به لب نمی آوردم تو به یاد من نبودی اما من واست می مردم من تو رو از تو میخواستم که به عشقت در دنیا رو به روی خود ببندم  من واست می مردم یه شبی بی تو تو دفترچه قلبم اونجا که آخرعشق و سرگذشته زیر اسم خودمون واست نوشتم راست میگی که اون گذشته ها گذشته

 

عاشقم کردي ، ديوانه شدم ؛ اواره شدم ! تنها و غريب شدم ؛ اسير غربت و بي کسي شدم ، ولي عاشقت بودم . از پيشم رفتي ، ديوانه تر شدم ، گريان شدم . پر از اندوه و درد شدم ، غرق سرزنش شدم. ولي منتظرت بودم ، روزها و لحظه ها گذشت و نيامدي؟!! مجنون شدم . اندوهگين شدم . ولي بازم نيامدي. و من با خاطرات ابتداي بودنت زندگي ميکنم ..... : همه ي سهم من از عشق تو سبدي از شقايق بود

 

تو شعراي سپيد ِمن جايي نمونده واسه تو، سياهي و در به دري از روزگار ِمن برو، برو ديگه دوست ندارم يه لحظه پيشم بموني ، ديگه نمي خوام تو گوشم شعراي غمگين بخوني ، اگه نمي ري هم بدون که دشمن جون ِ مني ، دلم مي خواد هر جوري هست کنار ِمن جون بکني ، دنياي من روشن و تو دشمن روشني ها ، خورشيده من داره مي ياد ف بي سر پاي رو سيا ، مي خوام روزاي خوبه من شکنجه جونت بشه

 

عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است، عشق گوش دادن نيست بلکه درک کردن است، عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است، عشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است اما ....برای کی؟

اومدم با صد امید به دلم دادم نوید

که سپیده سر زده شب غم به سر رسید

به امیدی اومدم که تو یار من باشی

اما باز چشمای من تو رو با غریبه دید

فصل سبز عشقمون چه زود خزون شد

دل من تو سینه پیر و ناتوون شد

من همونم که یه روز شعر و شور تو بودم

واسه ظلمت شبهات کوه نور تو بودم

چرا از یاد تو رفت اون همه دلدادگی

من همونم که یه روز سنگ صبور تو بودم

فصل سبز عشقمون چه زود خزون شد

دل من تو سینه پیر و ناتوون شد

گفته بودی عشقمون مثله بهار به دل میشینه

این بهانه که بهاره دلنشین خزون ببینه

با دروغای قشنگت شبم رو به صبح رسوندی

آتشی کرده به پاهام ریشه منو سوزوندی

فصل سبز عشقمون چه زود خزون شد

دل من تو سینه پیر و ناتوون شد

 

 

چقدر سخت است منتظر كسي باشي كه هيچ وقت فكر آمدن نيست. مهمان عزيزي باشي كه فانوس خانه اش روشن نيست. چقدر سخت است آدم را از آرزوهايش دور كنند و اورا به مسير ناخواسته اي مجبور كنند. چقدر سخت است دست نوشته هايت را نخوانده خاك كنند واسمت را از خاطره ها پاك كنند

+ نوشته شده در  89/12/02ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میکسا  | 

گم می‌شوم

تنها که می‌شوم

           خاطره ها امانم را می بُرند

تنها که می‌شوم

          یادها گلویم را می‌فشارند

تنها که می‌شوم

           بغض می‌کنم و زار می‌زنم و نزار گم میشوم.

 ..............

تنها که بشوی

      خاطره ات می‌شوم

بغض که کنی

       یادم گلویت را می‌فشارد.

................

 آنگاه تو خواهی مُرد،چون من.

      شاید،

            من و تو، ما شویم در بی‌گاهی لامکان!!


 

+ نوشته شده در  89/11/24ساعت 9 بعد از ظهر  توسط میکسا  | 

برام دعا کنین خیلی زیاد !

خدایا دلم واست یه ذره شده دیشبم مثل هر شب با گریه خوابم برد خدایا کی تموم میشه این فاصله ها ؟

الان که دارم اینا رو مینویسم سر انگشتام و لبهام کبود شده به زور انگشتامو روی کیبورد فشار میدم ولی دوست دارم بنویسم چون اگه ننویسم دق میکنم!

دلم میخواد بمیرم اینو واقعا میگم دیشب هم از خدا همینو خواستم میخوام بمیرم فقط همین!

من ادم ناامیدی نیستم چون خدا همیشه دستمو گرفته چون هیچوقت تنهام نذاشته ولی من دیگه انگیزه ای واسه زنده بودنم ندارم !

خدایا من دیگه این کالبد گناهکارم رو نمیخوام من درگه این روح زندونی رو نمیخوام فقط منو ببر پیش خودت به خودت قسم که نه بهشتت رو میخوام نه درختا و رود های قشنگش خدایا دیگه حتی ازت شادی و خوشبختی هم نمیخوام فقط منو ببر پیش خودت ! خدایا تو منو بهتر از خودم میشناسی پس واسه چی میخوای زنده بمونم خدایا تو همیشه بهم لطف کردی هیچ جایی دست رد به سینه ام نزدی ایندفعه هم بهم لطف کن خدایا نمیخوام زنده بمونم تا بیشتر ازت دور شم اگه تا حالا نفس میکشیدم واسه این بود که تو همه نفسم بودی میخواستم با هر نفسم به تو نزدیک تر بشم ولی خدا میبینی که چقدر ازت دور شده ام !

خدایا تو زندگیم دل هیچ کسو نشکوندم تو هم دلمو نشکون ! بذار واسه همیشه از این دنیا برم خدایا تو همیشه بهم خوبی کردی و منم تا اونج که تونستمبه خلقت خوبی کردم اما دیگه نمیخوام خوب باشم دیگه نمیخوام خوبی کنم خدایا فقط میخوام بیام پیشت فقط میخوام بمیرم !

خدایا من واسه زنده بودنم انگیزه ندارم اما مردن درد منو دوا میکنه اما مردن و به تو رسیدن هدف منه خدایا من دیگه هیچی ازت نمیخوام فقط بذار بمیرم فقط بخواه که نجات پیدا کنم !

نذار بشکنم نذار داغون بشم نخواه که نیست بشم من دیگه نمیتونم خودم رو تحمل کنم دیگه نمیتونم این تن گناهکار رو بپذیرم ای همه کسم تا روحم پاک پاکه منو ببر پیش خودت نذار که بیشتراز این غرق بشم  نجاتم بده خدا جون نجاتم بده !

 

هنوزم با تو ام بی تو تنها باور من به غیر از با تو بودن نیست هوایی در سر من

هنوز عطر تو مونده در هوای خانه من هنوزم بی قراره این دل دیوونه من

 

برام دعا کنین خیلی زیاد !

 

 

+ نوشته شده در  89/11/24ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میکسا  | 

نگو

نگو نگو تموم شده گذشته ها گذشته

این فاصله میون ما طلسم سر گذشته

بمون بمون که اشک غم نشسته تو چشمام

 نمیشنوی فریادمو که بی تو خیلی تنهام

+ نوشته شده در  89/11/24ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میکسا  | 

خوشبختیت آرزومه

اگه اون که کنارته تو رو بیشتر از من میخواد

اگه با همون راحتی اگه باهات راه میاد

اگه روزگار بد تو رو ازم گرفته

اگه خاطرات خوبمون از خاطرم نرفته

خوشبختیت آرزومه حتی با من نباشی

حتی از خاطره هامون جدا شی

از همون روزای اول میدونستم نمیمونی

میدونستم نمیتونی عشقو تو چشام بخونی

از همون روزای اول دل تو با دیگری بود

کاش همیشه پات بمونه اون که عشق بهتری بود

خوشبختیت آرزومه حتی با من نباشی

حتی از خاطره هامون جدا شی

خوشبختیت آرزومه

...........

+ نوشته شده در  89/11/24ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میکسا  |